پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

فیل های پرنده

فیل های پرنده 1
به گزارش خبرگزاری گیاه خواری نیوز، سازمان حمایت از حیوانات، نقرس حاد را که ناشی از تورم اقتصادی بود ، وارد بازار کرد و مردم را به گیاه خواری تشویق نمود

فردی برای پایان دادن به این بیماری بغ رنج و حاد اختراع جدیدش را ثبت کرد ، که نوبل کشاورزی و زاراعت را نیز ربود ، وی مبادرت به کاشت چندین راس گوسفند نمود و با آبیاری و کوددهی به موقع، درختان تناوری که به هر شاخه شان گوسفندی آویزان بود به ثمر رسید ، گفتنی است این مرد همچنین مبادرت به کاشت گیاهان و درختان دیگری از این قبیل نموده است ، به گزارش خبرگزاری ما دیروز در آسمان تهران چند فیل به صورت معلق مشاهده شد



فیل های پرنده 2
به گزارش خبرگزاری گیاه خواری نیوز، مردی که علاقه بسیاری به پوشیدن لباس سفید داشت و تا دیروز از نشانه گیری دقیق کلاغ ها به تنگ آمده بود ، امروز در اثر نشانه گیری دقیق یک فیل درگذشت



فیل پرنده 3
به گزارش خبرگزای گیاه خواری نیوز ، فیل ها با گرفتن خرطوم های هم یک بزرگراه هوایی جدید تاسیس کردند و مشکل ترافیک تهران حل شد گفتنی است آسمان تهران هم کنون فیلی است و با سقوط هرازگاهی یک بهمن همراه است

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

بانو در آینه

یک مدتی برای تمام بشریت داستانام رو ایمیل می کردم و تهدید می کردم که باید بخونید
یکی از افرادی که داستانم رو برایش ایمیل کرده بودم ، در جواب م نوشت
"دوست عزیز! گمانم شما تا به حال حتی یک داستان هم نخوانده اید و اگر خوانده اید داستان های در خوری نبوده اند
من که حسابی گر گرفته بودم، در جوابش لیست بلند و بالایی از داستان هایی که خوانده بودم ارسال کردم

از جویس، کارور، سلینجر و براتیگان گرفته تا دولت آبادی هدایت و ... حتی رولینگ
در جوابم نوشت ،البته ننوشت ،توی روح آدم دروغ گو ، نوشت
"پس حتمن داستان ها را خوب نمی خوانی ، به صورت تفریحی نگاهی می اندازی"
از این حرف که گذشت، من خیلی جدی با خودم فکر کردم نکنه راست بگه ! شروع کردم فقط برای این که به خودم ثابت کنم به صورت جدی می خوانم، خلاصه ایی از آنچه که فهمیده بودم می نوشتم، که خودم به خودم کمی اثبات کنم این حقیقت رو که من دارم داستان می خوانم
در نتیجه می دانستم اگر توی دفتر خاطراتم یا جایی مشابه بنویسم چند روزی دوام نخواهد آورد
بنابراین خیلی صادقانه بگم که اومدم توی وبلاگم این تمرین رو، این ثابت کردن به خودم رو راه انداختم و خیلی صادقانه و مغرورانه هم بگم که برام مهم نبود که کسی بخونه این حرف ها و نتایج من رو درباره داستان هایی که می خونم یا نه
ولی بدم نمی اومد، اگر کسی گذرش به این جا خورد ، داستان هایی که من خوندمشون و لذت بردم ،دیگران هم بخونند
ولی هیچ وقت دلم نیومد داستان ها رو به صورت کامل این جا بزارم ، چون هم آدم خسیسی هستم هم توی یک انتشارات کار می کنم و اونقدر فروش یک کتاب برام هیجان انگیزه بوده که می گویم" لعنت به این اینترنتی شدن کتاب ها که اونم اکثرن بدون اجازه ناشر و مترجمه و هم این که صنعت نشر رو داره له می کنه "
میایم بدون اجازه داستان یک نفر رو روی اینترنت می گذاریم، اون بی چاره هم هی سرچ می گیره، می بینه یکی هم فروش نرفته و از چاپ چندمی خبری نیست!
حالا گذشته از مبحث مادی که یک مترجم چقدر باید خون دل بخوره تا یک کتاب رو ترجمه کنه، بعد ناشر هم چقدر می تونه بفروشه و کلن شاید خرج زندگی رو باید از همین راه در بیاره، ما بدون این که بفهمیم چه می کنیم، میایم تمام داستان های ترجمه شده این مترجم و مولف رو بدون اجازه می گذاریم توی وب و سایتمون، چون می خواهیم مطلبی گذاشته باشیم که چیزکی نوشته باشیم و به اصطلاح وبمون از حالت سکون و سکوت در بیاد و با خوشحالی هم می گویم : ایها الناس بیاید ببینید من چه لطفی می کنم به این مترجم و مولف ، 100 نفر هم که بخونند این جا این کتاب رو ، صد نفر به نامش آشنا شدند و باسواد
روی این حساب هیچ وقت داستان ها رو نمی گذاشتم و همین طور که گفتم من خسیسم و می گفتم "من پول دادم این رو خریدم پس مفتی نمی زارمش این جا "
تا این که در همین روزها در کمال ناباوری من در طی تبلیغاتی که گمان می کردم ، فقط تنها خواننده و مخاطبش خود نویسنده یعنی خودمم، چند تن از دوستان کتاب هایی رو که معرفی کرده بودم رو خریده بودند و با دقت ، و با چشمانی تیزتر از من خونده بودند
خیلی هیجان زده شدم
دوستان پیشنهاد کردند که دسته جمعی کتاب رو بخونیم و درباره اش نظر بگذاریم
که هم ما دریافت ها مون رو از کتاب بگیم و تو یک چیزی یاد بگیری و هم تو بگی و ما یک چیزی یاد بگیریم
و همگی تشویق بشیم که 4 تا کتاب رو بخونیم، اونم ریز بینانه
خوب شاید در نگاه اول خیلی احمقانه به نظر برسه و بی فایده، ولی گمانم این بذر محصولی بشود در آینده و درو آن خیلی سریع نباشد ، من خیلی امیدوارم این حرکت یک سری داده در ذهن ما ایجاد کنه و ته نشین بشه و در آینده
این داده ها به صورت و شکل دیگری نوآوری شوند و دوباره داده های جدیدی بسازند
خوب دوستان لطف کردند یک داستان ایمیل کردند از وولف و من بنا به دلایل بالا زیر بار نرفتم که بزارمش این جا
چون اینجانب بسیار به کپی رایت در خصوص ملت خودم اقلن پایبندم
ولی سند کننده (فرستنده ) گفتند: از سایت دیباچه برداشت شده ، و از اون جایی که این سایت نوشته هر آنچه که در این سایت موجود است را اگر با قید نام سایت ذکر کنید بلا مانع است، ما نام سایت را می آوریم ، لابد آن ها اجازه گرفتند!
خوب برای من خیلی قانع کننده نبود ، بنابراین من تصمیم گرفتم داستان رو بگذارم ، فقط به عنوان نمونه ایی از 22 داستانی که در این کتاب موجود است و در عوض شاید تبلیغی این داستان برای 21 داستان دیگر کتاب باشد
و اگر کسی این داستان را خواند خوشش آمد خوب قطعن این کتاب یعنی (( بانو در آینه )) نشر نگاه را می خرد
و اگرم خوشش نیاید که خوب نمی خرد
و شاید این کوشش بیشتری باشد تا این که هیچ اطلاعات و نمونه ایی ندهیم و قطعن نمونه از داستان قابل اعتماد تر است برای خرید تا بحث های من ، به هر حال این کتاب بسیار خواندنی است و تمامی داستان های کوتاه وولف را در برمی گیرد و البته طرحی بوده اند این داستان ها برای داستان های بلند این نویسنده، مثل سه قطره خون که طرحی برای بوف کور شد

اگر از وولف کتابی نخوانده اید پیشنهاد می کنم ابتدا این داستان ها را بخوانید ،پله ها را یکی یکی بالا بروید و علاوه بر این که خواندنشان لطف دارد خود معلمی است برای خواندن داستان های بلند این نویسنده
زیادی چیزی نمی گم در بخش نظرات بقیه حرف ها م رو می زارم چون قراره بقیه هم بیاید این جا بنویسید
خوب این قدر وراجی کردم که دیگه حوصله ایی برای خواندن کتاب نماند
لطفن بعد از خواندن کتاب هر چه دستگیرتان شد را کامنت بگذارید تا ما به دانشمان بیفزاییم


يك تصوير
ويرجينيا وولف
برگردان: فرزانه قوجلو

آدم‌ها نبايد در اتاق‌هايشان آينه آويزان كنند همان طور كه نبايد دفترچه‌هاي حساب پس انداز يا نامه‌هايي را پيش چشم ديگران بگذارند كه جنايتي پنهان را افشا می‌كنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستي در آينه ي قدي كه بر ديوار تالار آويخته بود نگاه نكني. همه چيز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستي از ته كاناپه‌ي اتاق پذيرايي، ميز مرمر مقابل را در آينه ي ايتاليايي ببيني، وراي آن امتداد باغ را نيز می‌ديدي. تا جايي كه حاشيه ي طلايي آينه زاويه اي می‌ساخت و تصوير را قطع می‌كرد كوچه با سرسبزي را می‌ديدي كه در دو طرف، ميان گل‌هايي بلند، ادامه داشت.
خانه خالي بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذيرايي بودي، حس می‌كردي مثل يكي از اين طبيعي دان‌هايي هستي كه سراپا پوشيده در برگ و علف به تماشاي رمنده خوترين حيوانات می‌نشينند گوركن‌ها، سمورها و مرغان ماهيخوار كه آزادانه به هر سو می‌روند انگار كسي آنها را نمی‌بيند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنين موجودات گريزاني، نور و سايه، تكان پرده‌ها در باد، ريزش گلبرگ‌ها، چيزهايي كه به نظر می‌رسيد اگر كسي به آنها توجه كند هرگز رخ نمی‌دهند. اتاق روستايي آرام و قديمی‌با حصيرها و بخاري‌هاي سنگي اش، با كتابخانه‌هاي فرسوده و قفسه‌هاي سرخ و طلايي جلا خورده اش، پر از چنين موجودات مرموزي بود. چرخ زنان از كف اتاق گذشتند، با پاهاي بلند و ظريف گام بر می‌داشتند و دم‌هاي باز خود را می‌گشودند و با منقارهاي وهم آلودشان به همه چيز نوك می‌زدند. انگار دسته اي از درناها يا فلامينوگوهاي زيبا بودند كه رنگ صورتي شان پريده بود، يا طاووس‌هايي كه بدن‌هايشان را با نقره پوشانده بودند. و رنگ‌هاي سرخ و سياه غريبي در هم آميخته بود، انگار ناگهان ماهي مركبي فضا را با رنگ ارغواني پوشانده باشد؛ اتاق چون موجودي انساني، شور و سودا و خشم و دشمني و ماتم خود را داشت و رشك و اندوه بر آن غلبه می‌يافت و فضايش را تيره می‌كرد. هيچ چيز براي لحظه اي هم يكسان باقي نمی‌ماند.
اما، در بيرون، آينه ميز تالار و گل‌هاي آفتابگردان و كوچه باغ را چنان دقيق و ثابت نشان می‌داد كه گويي تمامی‌آنها به گونه اي گريزناپذير در واقعيت وجودي خود گرفتار شده بودند. تضادي شگفت بود اين جا همه چيز در حال دگرگوني، آن جا همه چيز ساكن. نمی‌توانستي از يكي به ديگري نگاه نكني. در عين حال، از آن رو كه به علت گرماي هوا همه ي درها و پنجره‌ها باز بود، صدايي را می‌شنيدي كه يكسره آه می‌كشيد و بعد از صدا می‌افتاد، صدايي گذرا و ميرا كه به نظر می‌رسيد چون نفس فرو می‌رود و بر می‌آيد. با آن كه همه چيز در آينه از نفس افتاده اما در آينه بود كه همه چيز ناميرا می‌نمود.

نيم ساعت پيش، خانم خانه، «ايزابلاتيسون»، در لباس تابستاني نازكش، با سبدي در دست، به باغ سبز رفت، حاشيه ي طلايي آينه تصوير او را قطع كرد و از نظر ناپديد شد. شايد به پايين باغ رفته بود تا گل بچيند؛ يا شايد اين تصوير طبيعي تر به نظر می‌رسيد، رفته بود تا چيزي سبك و خيال انگيز، پر برگ و مواج، پيچكي وحشي يا دسته اي از آن نيلوفرهاي زيبا را بچيند كه دو ديوار زشت تاب خورده و غنچه‌هاي سپيد و بنفش آن به همه سو ريخته بود. تصوير او نيلوفرهاي لرزان وهم انگيز را به جاي ميناي راست قامت و گل‌هاي آهار شق و رق، يا به جاي گل‌هاي آتشين خود او كه چون مشعل‌هايي بر درختچه‌هاي رز می‌درخشيدند به بيينده القا می‌كرد ... چنين مقايسه اي نشان می‌داد كه پس از اين همه سال ايزابلا را چقدر كم می‌شناختي؛ زيرا غيرممكن است كه زني از گوشت و خون با پنجاه و پنج يا شصت سال سن بتواند واقعا" پيچيك يا تاج گلي باشد. چنين مقايسه‌هايي بدتر از حماقت و سطحي نگري است. حتي ظالمانه اند، چرا كه چون نيلوفري لرزان بين تو و حقيقت قرار می‌گيرند. بايد حقيقتي باشد؛ بايد ديواري باشد. اما عجيب بود كه پس از شناختن ايزابلا در طول اين همه سال نمی‌توانستي حقيقت او را به زبان آوري؛ ولي می‌توانستي نيلوفر و پيچك وحشي را با همين عبارات وصف كني. اما در مورد حقايق، حقيقت داشت كه او پير دختر بود؛ كه او ثروتمند بود؛ كه اين خانه را خريده و آن را با دست‌هاي خود با غريب ترين اشياء از سراسر جهان آراسته بود، خطر نيش‌هاي زهرآگين و بيماري‌هاي مشرق زمين را به جان خريده بود. حصيرها، صندلي‌ها و قفسه‌هايي را آورده بود كه اكنون زندگي شبانه ي خود را پيش چشم‌هاي بيننده به نمايش می‌گذاشتند. گاه به نظر می‌رسيد كه آنها بسي پيش از ما ايزابلا را می‌شناختند، پيش از ما كه روي آنها می‌نشستيم، آن قدر با دقت روي آنها گام برمی‌داشتيم مجاز به شناختن او بودند ... هر كدام از اين قفسه‌ها پر از كشوهاي كوچك بود و هر كشو يقينا" پر از نامه‌هايي كه با روبان بسته شده و با ساقه‌هاي اسطوخودوس يا برگ‌هاي گل رز آذين شده بودند. زيرا واقعيتي ديگر نيز وجود داشت، اگر واقعيات چيزي باشد كه تو می‌خواهي، اين كه ايزابلا افراد زيادي را می‌شناخت و دوستان بسياري داشت؛ پس اگر شهامت به خرج می‌دادي و كشويي را باز می‌كردي و نامه‌هايش را می‌خواندي، ردپاي پريشاني‌ها، قرارهاي ملاقات، سرزنش براي خلف وعده‌ها، نامه‌هاي طويل عاشقانه و صميمانه، نامه‌هايي خشونت آميز لبريز از حسادت و شماتت و واژه‌هاي هول انگيز وداع را در آنها می‌يافتي چرا كه تمامی‌آن وعده و وعيدهايي عاشقانه به جايي نرسيده بود، يعني او هرگز ازدواج نكرده بود و با اين وجود، می‌شد از چهره ي بي اعتناي نقاب مانندش دريافت كه بيست باز بيش از همه ي كسامی‌كه عشق خود را در بوق و كرنا جار می‌زنند در عشق و سودا گرفتار آمده و تجربه ي عشق را از سر گذرانده بود. با انديشيدن به ايزابلا، اتاقش پر سايه تر و رمزآلودتر می‌شد؛ زواياي اتاق تاريك تر می‌نمود، پايه‌هاي صندلي و ميزها اسرارآميزتر و بلندتر.
ناگهان اين تصاوير با خشونت و اما بي كلامی‌پايان گرفت. هيبتي فراخ و سياه آينه را در خود پوشاند، همه چيز را تيره و تار كرد، ميز را با لوحه‌هاي مرمري پر از خطوطي صورتي و خاكستري پوشاند و سپس رفت. اما تصوير كاملا" تغيير كرد. براي لحظه اي ناآشنا و نامعقول و دست نيافتني می‌نمود. نمی‌توانستي آنها را با غايتي انساني مربوط كني. و سپس رفته رفته جرياني منطقي بر آنها حاكم شد، به آنها نظم و ترتيب داد و آنها را به قلمرو تجربه ي معمول آورد. سرانجام می‌فهميدي كه آنها فقط نامه بودند. پستچي نامه آورده بود.
آن جا روي ميز مرمر قرار داشتند، در نگاه اول توده اي روشن و رنگي و خشن و زشت بودند. و بعد با شگفتي می‌ديدي كه چگونه نظم و ترتيب می‌يافتند و در هم می‌آميختند و بخشي از تصوير می‌شدند و آن ناميرايي و آرامشي را كه از آينه می‌تراويد به همه چيز می‌بخشيدند. آنها انباشته از واقعيت و مفهومی‌نو و با وزني سنگين تر در آن جا قرار داشتند، انگار براي جدا كردن آنها از ميز به تيغه اي نياز داشتي. و خواه خيال بود يا نبود، به نظر نمی‌رسيد كه فقط دسته اي نامه از سر تصادف باشند بلكه لوحه‌هايي بودند كه حقيقت ابدي رويشان حك شده بود. اگر می‌توانستي آنها را بخواني همه ي آن چه را كه بايد درباره ي ايزابلا و آري درباره ي زندگي می‌فهميدي. بايد معنايي عميق بر صفحات داخل آن پاكت‌هاي مرمرگونه جمع شده باشد. ايزابلا وارد می‌شود و آنها را برمی‌دارد، يكي يكي باز می‌كند و خيلي آهسته و به دقت، كلمه به كلمه می‌خواند و سپس با آهي عميق، گويي كه ژرفاي همه چيز را ديده باشد، پاكت‌ها را تكه تكه می‌كند و نامه‌ها را به يكديگر می‌بندد و كشوي قفسه را مصمم قفل می‌كند تا آن چه را نمی‌خواهد ديگران بدانند از نظرها پنهان كند.
انديشه چون رقيبي به ميدان در آمد. ايزابلا نمی‌خواست كسي او را بشناسد، اما ديگر نبايد فرار كند. احمقانه بود، هولناك بود. حال كه او اين همه می‌داند و اين همه پنهان می‌كند، بايد با نخستين ابزاري كه به دستت می‌رسد، تخيل او را بگشايي و بايد ذهنت را در همين لحظه روي او متمركز كني. بايد او را محكم به آن جا ببندي، از هر گفتار و ديداري كه تو را از كارت باز می‌دارد، از چيزهايي كه در يك دم پيش می‌آيند، مثل شام خوردن، ديدارها و گفتارهاي مؤدبانه سرباز زني تا او را به تمامی‌دريابي. بايد پا در كفشش كني. اگر كسي معناي تحت اللفظي را در نظر بگيرد، ديدن كفش‌هايي كه او اينك به پا داشت آسان بود، در همين لحظه ايستاده در انتهاي باغ. باريك بودند و بلند و مد روز، از نرم ترين و قابل انعطاف ترين چرم‌ها. مانند هر چي ديگري كه او می‌پوشيد بي نقص بودند. و او در زير پرچين بلند در بخش انتهايي باغ ايستاده بود، با قيچي كه با نخ به كمرش بسته بود تا با آن گل‌هاي خشك و علف‌هاي هرز را بچيند. آفتاب به صورتش می‌تابيد، درست به چشم‌هايش؛ اما نه، در لحظه ي حساس سايه ي ابري خورشيد را پوشاند و آن چه را كه چشم‌هايش بيان می‌كرد در ترديد فرو برد، تمسخرآميز بودند يا مهربان، باهوش يا كند ذهن؟ تنها می‌توانستي خطوط نامصمم چهره ي زيبا و نسبتا" رنگ پريده اش را ببيني كه به آسمان می‌نگريست. شايد در اين فكر بود كه بايد حصاري جديد براي توت فرنگي‌ها سفارش دهد، براي بيوه ي جانسون گل بفرستد؛ زمان آن رسيده بود كه به ديدن هيپسلي‌ها در خانه ي جديدشان برود. اينها همه ي چيزهايي بودكه قطعا" موقع شام درباره شان حرف می‌زد. اما تو از چيزهايي كه در موقع شام درباره شان حرف می‌زد خسته بودي. می‌خواستي به حالت ژرف تر او دست يابي و بر زبان آوري، حالتي كه به ذهن راه دارد مثل نفس كشيدن كه به جسم، آن چه را كه نيك بختي يا نگون بختي می‌نامي. با بيان اين كلمات واضح بود كه او مطمئنا" بايد نيكبخت باشد. ثروتمند بود، مشهور بود؛ دوستان زيادي داشت؛ به سفر می‌رفت حصيرهاي تركي و گلدان‌هاي ايراني می‌خريد. در حالي كه ابرهاي تورگونه چهره اش را پوشانده بودند، انوار شادي از جايي كه ايستاده بود و با قيچي شاخه‌هاي لرزان را می‌بريد، به هر سو می‌تراويد.
در اين لحظه با تكان سريع قيچي دسته اي از پيچك‌هاي وحشي را بريد و به زمين انداخت، در آن دم كه پيچك می‌افتاد، مطمئنا" نوري هم به درون آمد، يقينا" به وجود او كمی‌نزديك تر می‌شدي. ذهنش لبريز از مهرباني و تأسف بود ... بريدن شاخه‌هاي هرز غمگينش می‌كرد چرا كه زماني آن شاخه زنده بود و زندگي براي ايزابلا عزيز بود. آري، و در عين حال، سقوط شاخه به يادش می‌آورد كه خود نيز بايد بميرد و تمامی‌بيهودگي و نابودي همه چيز را به خاطرش می‌آورد. سپس بار ديگر به سرعت از اين انديشه گذشت، عقل سليمش بي درنگ به اين نتيجه رسيد كه زندگي با او خوب تا كرده بود، حتي گرچه مقرر بود فرو افتد، بر خاك می‌غلتيد و به آرامی‌در ريشه ي بنفشه‌ها می‌پوسيد. پس همان طور ايستاده انديشيد، بي آن كه به چيزي مشخص فكر كند زيرا از آن دسته افراد كم حرفي بود كه افكار خود را پشت ابرهاي سكوت نگه می‌دارند، لبريز از فكر شده بود. ذهنش چون اتاقش بودن كه در آن نورها پيش می‌رفتند، به عقب بر می‌گشتند، چرخ زنان می‌آمدند و به چابكي گام برمی‌داشتند، خود را می‌گستردند، راه خود را می‌گشودند؛ و سپس تمامی‌وجودش، باز هم مثل اتاق، يا ابري از آگاهي ژرف، تأسفي ناگفتني پر شد، و بعد او پر از كشوهاي بسته بود، پر از نامه، مثل قفسه‌هايش. سخن از «گشودن او» انگار صدفي باشد ابلهانه و توهين آميز بود حتي اگر نرم ترين و ظريف ترين ابزار را به كار می‌گرفتي بايد از تخيل مدد بگيري. اينك او در آينه بود از آن يكه خوردي.
نخست چنان دور بود كه نمی‌توانستي او را به وضوح ببيني. با تأني و به آرامی‌پيش آمد، اين جا گل سرخي را صاف كرد، آن جا گلي صورتي را براي بوييدن برداشت اما هرگز توقف نكرد؛ و تمام مدت در آينه بزرگ و بزرگ تر و كامل تر از كسي می‌شد كه زماني كوشيده بودي به ذهنش راه پيدا كني. رفته رفته يقين می‌يافتي كه او برازنده ي تمام ويژگي‌هايي بود كه در آن پيكر مرئي كشف كرده بود. آن جا لباس سبز تيره اش بود و كفش‌هاي بلندش، سبدش و چيزي كه در سينه اش می‌درخشيد. چنان آهسته آمد كه حتي تصوير آينه را در هم نريخت، بلكه عنصري تازه بر آن افزود كه به آرامی‌حركت می‌كرد و اشياء ديگر را تغيير می‌داد انگار، مؤدبانه، از آنها می‌خواست تا براي او جا باز كنند. و نامه‌ها و ميز و سبزه زار و گل‌هاي آفتابگردان كه در آينه منتظر بودند، راه باز كردند طوري كه او در ميانشان جاي گيرد. سرانجام آن جا بود، در تالار. بي حركت باز ماند. كنار ميز ايستاد. كاملا" آرام ايستاد. به يكباره آينه نوري را پيرامون او پاشيد. انگار می‌خواست او را ثابت نگه دارد؛ گويي مثل اسيد تمامی‌ان چه را زايد و سطحي بود می‌زدود و فقط حقيقت را باقي می‌گذاشت. چشم اندازي افسون كننده بود. همه چيز از او فرو می‌ريخت ابرها، لباس، سبد، الماس، همه ي آن چه كه تاكنون نيلوفر و عشق ناميده بودي. اكنون ديوار زمخت زير آشكار می‌شد. اكنون خود زن بود. عريان در نور بي رحم ايستاد. و آن جا هيچ چيز نبود. ايزابلا كاملا" خالي بود. انديشه اي نداشت. دوستي نداشت. هواي كسي را در سر نداشت. همان طور كه نامه ايش، صورت حساب بودند. نگاه كن، آن جا ايستاده است، پير و خميده، پر چين و چروك، با بيني كشيده و گردن چروكيده، حتي زحمت باز كردن آنها را به خود نداد.
آدم‌ها نبايد در اتاق‌هايشان آينه بياويزند.

برگرفته از كتاب "بانو در آينه" - موسسه انتشارات نگاه - تهران 1386


یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

خوکی


وقتی گلوت ورم می کنه وسرت درد می کنه و تب داری و همه به تو به چشم یک شبه آنفولانزای خوکی نگاه می کنن وتو نه سرکار می تونی بری ، نه دانشگاه و نه می تونی هیچ جا عطسه کنی چون همه می گن برو اون ور برو اون ور ما رو آنفولآنزایی می کنی ، عطسه ات داره توی گلوت منفجر می شه
میای توی وبت عطسه می کنی ، ویروس آنفولانزای خوکی رو سوار بر فیبرهای نوری می کنی و به دوستان هدیه کریسمس رو زودتر از موعود می دی بهتر یک ماسک برای فیبر نوری تهیه کنید
شوخی با حقوق ما هم بروز است http://law-pararin.blogspot.com

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

این جا فعلن تعطیل است

این جا فعلن تعطیل است چون من حس خیلی خوبی به جهان پیدا کره ام و این بار برخلاف تعطیلی های قبل تعطیل است و ما دنیای مجازی را دور می زنیم
وب ما نیاز به استراحت دارد
پس لطفن در نزنید چون
که وب من آدم عصبی هست ممکن است
سنگ بزند شیشه مانیتورتان را بشکند
پس ......
فعلن وبم این قدر فکور ، جو گیر و قوی شده که از دنیای مجازی بیرون اومده و به دنیای واقعی پیوند خورده داره فکر می کنه چقدر لذت بخشه که مدتی از دنیای مجازی دور باشه و چون گوشش خسته شده بس این کدهای صفر و یک چرند و پرند رو از این ور اون ور توی گوشش ویز ویز کردن و یا خودش این ور اون ور رفته این کدها رو کنار هم گذاشته و نتیجه گرفته
حالا می خواد این صفر و یک ها رو دور بریزه
پشین ه پشت میز قهوه ایی کنار پنجره، دفتر قهوه ایی ش رو باز کن توی اون کمی بنویسه کمی کتاب بخونه که ارزش ی بیش از صفر و یک دارن
کمی حقوق بخونه از پنجره اتاقش کاج ها و پرنده های همسایه رو یواشکی نگاه کنه و پیرزنی با موی سفید که هر روز به پرنده ایی نوک طلایی غذا می دهد تا یک پنجره مانیتور رو بگشاید توی یک وجب محیط مجازی به ابعاد مانیتور فسقلش بشینه و یک فنجان داستان بنویسه و بعد کدهای صفر و یک رو با آب کش از فنجان بیرون بکشه

و بشمارشون و به تعداد داستان هاش تقسیم کنه و ببینه مردود شده و مشروط شده و احتمالن مدتی از بلاگر اخراج شده ، بخش پیوندها به دل نگیرید منظورم دنیای مجازی بود کلن و مغزم خسته شده چون این جا اکسیژن بهش نمی رسه
برمی گردم
سنجد
همین

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

براتیگان ، براتیگان است

یک سوال خیلی خوب توی پست قبلی مطرح شد اگر به جای براتیگان اکبر صغری داستان قهوه را نوشته بود باز هم می گفتیم شاهکار است یا نه
خوب قطعن همه می گفتن چرند نوشته ، شکی نیست ، ولی حالا که براتیگان نوشته ما می کوشیم که ببینیم چی نوشته
چون زبان انگلیسی یک زبان مادره و اکثر نویسنده های که شهرتی دارند به این دلیل است که یا مسلط به این زبان بوده اند یا با مترجمان خوبی سر و کار داشته اند
پس امکان خواندن داستان توسط همه مردم دنیا اگر انگلیسی را زبان بین اللملی بدانیم وجود داشته
پس خیلی افراد با سلایق مختلف ، دانش متفاوت داستان را می خوانند
و امکان این که کشف شوی و داستانت از دید خیلی ها شاهکار باشد بسیار است
حالا اگر این را یک ایرانی نوشته بود
که آدم معروفی هم نبود قطعن همه برخوردی می کردند که دیگر ننویسند
شما فکر کنید چند نفر ادیب داریم در ایران که حالا اگر لطف کنند و داستان این کبری را بخوانند
و بعد هم امکان این که سلیقه آن ها با این داستان یکی نباشد بسیار است
که این ادیبان هم معمولن از نسل خیلی قدیم هستند و شاید هیچ حرکت نوینی را نپسندند
و خیلی وقت ها هم نه افراد معتبر ادبی یک چند نفری مثل من تصمیم می گیرند برای همیشه طرف را از نوشتن پشیمان کنند
در نتیجه کبری ، کبری می شود و بعد هم صغری
براتیگان می شود براتیگان
همین روزها شنیدم که خیلی ها می گفتن مندنی پور شانس نوبل ادبی امسال است
از بحث این که نوبل سیاسی می شود که بگذریم
به این دلیل است که داستان هایش به خوبی ترجمه می شود
پس شانس در خانه اش را می زند و حتی اگر موفق نشود همین که حس می شود نوبل را خواهد برد و نزدیک شانه اش است
خود یک افتخار است حتی برای ما ایرانی ها
پس باید یا زبان انگلیسی مون رو پیش از هر چیزی تقویت کنیم (که من بسیار تنبل م در این مورد ) - یا به هر ضربی شده داستان هامون رو سعی کنیم نصفه نیمه به کمک دوستی آشنایی کلمه کلمه ترجمه کنیم همین ما رو راه می اندازه
یا هم سعی کنیم این قدر نویسنده خوبی باشیم که به همون پیشنهاد ترجمه کتابمون داده شه

شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹

پروانه ها

پرارین حاجی زاده (برای اولین روزی که رفتم مدرسه ، با کمی تاخیر از اول مهر )
نسیم کوچولو، جلوی در دو تا بوق زد و منم مقنعه ام رو برداشتم و دویدم ، پنج تا بوق که می زد اگه دیر می کردم ، حتمن می رفت ، رنگ آبیش دودی شده بود و ما هم هر روز با انگشت رویش می نوشتیم عمو اسد لطفن نسیم کوچولو رو ببر حمام ،روی صندلی ردیف جلو نشستم ، صندلی یای عقب پر طرفدار بودن ، فقط دختر کوچولو عمو اسد بود که عاشق صندلی جلوی جلو بود ، عمو اسد با خودش می برد و میاوردش اونم تمام مدت با عروسک مو طلایی و چشم آبی ی جلوی آینه حرف می زد و با ما ها قاطی نمی شد ، همین که راه افتاد سارا نگاهی به پاهام کرد و گفت :
- پرارنین کفشات کو ؟
یادم رفته بود دمپایی یام رو عوضشون کنم ، نگاهی به پروانه روشون انداختم که با هر تکونی این ور اون ور می شدن و رنگ عوض می کردن درست مثل خط کش خورشید که تکونش می دادی شکلاش عوض می شد ، سریع کیفم رو گذاشتم روی پاهام و گفتم : ((حالا چه کار کنیم))
- غصه نخور ، کیفت رو همی طوری بگیر رو پا ا ت ، منم از پشت سرت میام که کسی نوینه !
همین که توی کلاس نشستیم ، کلاغه نشست پشت پنجره ، خواهر سارا می گفت: کلاغا کارشون شاشیدن توی شانسه
- پرارین حاجی زاده ، بیا کنار تخته درس جواب بده!
از این ور میز سارا رو نگاه کردم داشت پاکن مدادش رو گاز می زد و ریز ریز می خندید و کلاغه رو نشون می داد
همین طور که کیف م روی پام آویزون بود اومدم جلوی تخته ، مهدخت خانوم لبخندی زد و گفت : ((کیف ت رو تازه خریدی عزیزم ، خیلی خوشگله))
قرمز شده بودم ، سرم رو انداختم پایین و سعی کردم تا آخر زنگ مهدخت خانوم رو نگاه نکنم که چندین بار گفت : بچه ها وقتی یک چیز جدیدی می خرید این قدر به خودتون نچسبونینش
حالا دلم می خواست هم از شر دمپایی ها خلاص شم هم از شر کیف به قول سارا بق بقی ، زنگ که خورد نفس راحتی کشیدم ، بچه ها همدیگه رو هل می دادن و از در مدرسه بیرون می رفتن ، تنها موقعی که شیر آب خوری خالی خالی بود و صد تا لب به دهن شیر آویزون نبودن حالا بود ، دمپایی هام رو زیر چنار کندم و سرم رو کردم زیر شیر ، موقعی برگشت م دمپایی ها نبودن !
- سارا دمپایی یام کو ؟
- پرانین نکنه پروانه ها پریدن
- چی می گی مگه زورشون می رسه اونا به این کوچولویی دمپایی یا رو با خودشون ببرن ، می گم من نمیام
- خرنشو ! کیف تو همی طوری بگیر رو پات منم پشت سرت را میام که کسی نوینه
نسیم کوچولو جلوی در وایستاده بود و بچه همدیگر رو هل می دادن که صندلی های عقب رو تصاحب کنن همین که وارد اتوبوس شدیم دو تا پروانه آبی ، صورتی شدن و من و سارا با هم جیغ زدیم
- پروانه ها
دختر عمو اسد پاهای سفیدش رو با عشوه یکی یکی بالا گرفت و گفت : خوشگلن
سارا بلافاصله گفت : اینا رو از کجا آوردی ؟
سمانه لب های کوچولو و سرخش رو جمع کرد و گفت : بابام از قدمگاه برام خریده ، می بینی هیش کی از اینا نداله
نسیم کوچولو ترمز کرد و عمو اسد گفت : پر پر پیاده نمی شی ؟
موقعی پیاده شدم سمانه با انگشتش پاهام رو نشون داد و گفت : کفشات رو توی مدلسه جا گذاشتی شیخته
نگاهی به دست خالیم انداختم ، سارا از توی اتوبوس کیف ام رو به هم نشون داد و شونه هاش رو بالا انداخت
موطلایی چرخی زد و سر پیچ چشمای آبیش محو شد

دوشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۹

390 تا عکس درخت کریسمس می خوای چه کار


راوی در ابتدا می گوید پرزیدنت کندی ترور شد و پرچم ها عزا به حالت نیمه افراشته بالا رفته بود،کلن کریسمس گندی بود (شهر به حالت غم در کریسمس فرو رفته بود )
راوی در کریسمس سال 1964 این داستان را روایت می کند با دو دوستش همراه است
فلاش بکی می زند به سال 63 می گوید تنهای تنهاست ، به تنهایی غذا می خورد که عبارت است از هات داگ ، لوبیا که نشانی از شامی فقیرانه برای کریسمس و سریع السیر
و درتمام طول داستان تاکید دارد که کریسمس محزونی بود
بعد نویسنده می کوشد کریسمس محزون را در قالب یک شی در آورد
مثلان درخت کریسمس که دیگر جونی ندارد
روای می گوید : کنار یک شیر آتش نشانی درخت کریسمس رها شده و درخت به طور غم انگیزی انجا افتاده و مرتب درخت های مختلفی را تصویر می کند که یکی ماشین رویش پارک کرده یکی مثل سن سپاستین می مونه
و در جایی می گوید ترور کریسمس
راوی می گوید : این درخت ها هر کاری از دستشان بر می آمد برای آن کریسمس ترور شده انجام دادند ، حالا مثل اجناس بدرد نخور بیرونشان انداخته اند
این درخت ها نشان از نومیدی مردم داشتند
* راوی به دوست عکاسش می گوید کریسمس یک چیز سطحی است ، چرا چند تایی عکس از درخت های که بیرون انداخته شدن نگیریم نومیدی و انزوای کریسمس را از درختانی که مردم بیرون انداخته اند می شود نشان داد
* راوی می گوید می خواهم ازشون مثل سربازای مرده عکس بگیری
دوست راوی تند و تند عکس می گیرد و راوی اشتهای عجیبی پیدا کرده به بیشتر عکس گرفتن و بیشتر عکس گرفتن
کارهای براتیگان را فوق العاده دوست دارم
امروز فهمیدم من از کارهای کارور چندان لذت نمی برم ولی نوشته های براتیگان را بسی می پسندم
حالا چیزی که حس می کنم اینه که نوشته های این نویسنده ها به هیچ وجه پیچیده نیست حداقل در ظاهر که این طوره و مثل ایرانی ها محتوی فدای سبک نمی شه
توی نوشته هایی که سبک پیچیده است ما مثل خرگوشی هستیم که از هزارتو می گذرد که هویج محتوی داستان را ببیند ولی آخر از هویج می گذریم
این داستان ها روانند
ولی مشکی که من می بینم ستاره ها رو نگاه کنید
یا مترجم یا نویسنده سعی در شیر فهم کردن داشته و این به نظر من بزرگترین خطاست (رو رو می بینید )
نباید خود نویسنده از هر تکنیکی که استفاده می کنه توضیحش یواشکی بده و لو بده
با هویج داره می زنه تو سر خرگوش
خودش می تونه پیداش کنه
بابت بوکوفسکی متاسف ام خیلی سعی کردم درباره حباب غم ، چیزکی بنویسم ولی نشد
که نشد که نشد
فقط چند جمله نوشتم که خودم خوشم نیومد
واسه صدمین بار باغ تروتسکی از انتشارات اندیشه سازان رو اگر نخونید
لذت خوندن داستان های خوبی رو از دست داده اید

یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۹

این تک بیت ها مرا تا به کجا برد

ترم تابستانی هم بد ترمیست ، سخت ترین قسمتش خریدن کتاب آن هم در این گرما و شلوغی انقلاب ست ، مثل همیشه سرم را پایین انداختم و با سرعت مثل یک رباط مسیر انتخابی را از نقطه شروع گرفتم و روی خطی که مستقیم به سمت فروشگاهی که از گفتن نام آن معذورم حرکت کردم
هنوز چند قدمی برنداشته بودم که جی پی اس مغزم ارور داد و شروع به جستجوی آب معدنی کرد ، بله دکه روزنامه فروشی چند قدم جلوتر بود
آب معدنی را که خریدم ایستادم جلوی کتاب فروشی روبرویم که هم استراحتی کرده باشم ، هم یک نفس آب معدنی را سر بکشم
در این مواقع باید عینکت را به سمت جلوی بینیت هدایت کنی و ویترین را با دقت نگاه کنی ، ویترین پر از کتاب شعر بود
خیلی وقت است که دیگر شعر نمی خوانم ، نگاهم روی کتاب وسط ویترین خشک شد
وقتی چشم از کتاب برداشتم ، دیدم وسط کتاب فروشی ایستاده ام و فروشنده یک کتاب دستم داده بود
از خدا می طلبم عمر درازی چون زلف که به صد چشم کنم سیر سرا پای ترا

(صائب تبریزی )
در بیستون ز ناله ی من گر صدا فتد نالد ز درد ، کوه جدا ، کوهکن جدا
(جامی )

مجموعه ایی از تک بیت ها که بر اساس حروف انتهایی آن ها مرتب شده و معمولن این تک بیت ها از شعرهای شاخصی گزیده شده اند
از شاعرانی کهن ، همچون حافظ ، سعدی ، مولوی و ...... تا معاصرانی همچون فرخ زاد ، شاملو ، ثالث و ....... تا نا آشنایانی که شعرهایشان با وسواس گلچین و گذاشته شده
در اول هر فصل شعر بلند تری به عنوان پیش در آمد گنجانده شده بود
دانی که نوبهار جوانی به چه سان گذشت ؟ زود ، آنچنان گذشت که تیر از کمان گذشت
نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد نیم دگر به غفلت و خواب گران گذشت
(مشفق کاشانی )


من به جمهوری گل ها گفتم :
عشق یعنی : پیچش
یاس ! سر بسته به نیلوفر ! گفت
آفرین نیلوفر!
در صد هوش غریبی دارد
با بوق اتوبوس کتاب را بستم ، میدان ولی عصر بودم ، این تک بیت ها مرا تا به کجا آورده بود ، نه از کتاب های حقوقی ،
توی دستم خبری بود نه از فروشگاهی که از گفتن نام آن معذورم ، شانه هایم را بالا می اندازم

و تک بیت های نشر جامه داران را باز می کنم

شنبه ۵ سپتامبر ۲۰۰۹

My english language is not good
I try to improve my english language
I intend to have translated my story of small up to large
If was full wrong excuse
Please correct my post
review of hobabe gham .train passes the place . you where to stay
forgive me for i can not came your web
i come back soon

the morning star

pararin hajizadeh
the last breath of the morning star was interupted on
hers dress seqeunes took and she sat on the earth
angel of death in the guise of the night
hand morning star put in the heart of the earth
and heart of the earth gave to the sky .

پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹

ستاره صبح

آخرین نفس های ستاره صبح که قطع شد
دنباله لباسش را در دست گرفت و زمین نشست
فرشته مرگ در لباسی از شب دستش را در قلب زمین گذاشت
و قلب زمین را به آسمان سپرد